توی سالهائی که مدرسه میرفتم معلمها و اساتید زیادی داشتم که میتونم به جرات بگم که اسم بیشتر اونها تو ذهنم مونده و همیشه هم سعی کردم که در طول این سالها حداقل اسم اونها رو از یاد نبرم. دوستانی که توی ایران درس خوندن میدونند که به طور کلی معلمها توی مدارس ایران به دو دسته تقسیم میشن،اونهائی که واقعا عاشق معلمی بودند و هدفشون آموزش و پرورش بچه ها بود ( که معمولا این دسته از معلمها ،معلمهای قدیمی و سالخورده بودند) و دسته دیگر هم معلم هائی بودند که چون کار بهتری پیدا نکرده بودند با جور کردن چند تا پارتی تونسته بودند که به استخدام آموزش و پرورش دربیایند.
شاید تو عالم بچگی واسه من ؛تمام معلمها حکم آدمهای خسته کننده ای رو داشتند که مجبور بودم هر کدوم رو چند زنگ در طول هفته تحمل کنم. ولی بعدها ،وقتی که دوران مدرسه تموم شد، با فکر کردن به گذشته ها به ارزش واقعی بعضی از معلمها و چیزهائی که ناخودآگاه از اونها یاد گرفتم پی بردم.
یادمه که سال سوم راهنمائی که بودم معلمی داشتم که معلم فارسی،دیکته و انشای کلاس سومی ها بود به اسم(( نعیما)). نعیما مردی میان سال بود با کله ای تقریبا تاس و سبیلهائی که یکی در میان سفید وسیاه بود. این معلم گرامی همواره خود را فردی روشنفکر و دین ستیز میدونست و حتی درسهائی رو که توی کتاب فارسی ما کمی رنگ و بوی مذهبی داشت رو با سرعت وبی هیچ توضیحی تنها در حد یک رو خوانی درس میداد و از اونها میگذشت.
توی اون سالها من برعکس دوران دانشگاه وهمچنین سالهای آخر دبیرستان جزء شاگرد های خوب و درس خون مدرسه به حساب میومدم که شاید کمترین نمره توی کارنامه ام چیزی در حدود 18 بود.و بازهم توی اون سالها برعکس امروز به نسبت سنم ،قلم خیلی روون وخوبی داشتم و کلا همیشه حتی از سختگیرترین معلمهای انشاء هم نمرات خیلی خوبی میگرفتم.ولی خوب به خاطر جو اون دوره و زمونه من معمولا حدیثی و یا جمله ای میاوردم توی انشاء هام که یه خورده به انشاء ها رنگ و بوی مذهبی بده(هر چند دوستانی که من رو میشناسند میدونند که اعتقادات مذهبی چندانی ندارم).
باری امتحان های ثلث اول ،سال سوم تموم شد و آقای نعیما توی کلاس داشت نمرات انشاء رو میخوند:
فلانی 18
فلانی 17
فلانی 19
.
.
.اسم من 12
.
.
.
خشکم زد…
اصلا مگه میشه انشا به کسی 12 بدن؟؟
باورم نمیشد که با اون همه نمره خوب توی کارنامه یه 12 هم باید باشه.
رفتم خونه موضوع رو به خانواده گفتم فرداش هم بابام برای اولین بار تو زندگیم اومد مدرسه(هر چند تو سالهای آخر دبیرستان این مدرسه اومدنها واسه خانوانده ام شده بود عادت هر هفته).
بابام که از در مدرسه اومد بیرون یه لبخندی بهم زد و گفت که این یارویه دیوونست ، فکر میکنه همه باید طبق اعتقاد اون بنویسن.اون موقع منظورش رو درک نکردم و در هر صورت نمره 12 اون ثلث توی کارنامم نشست و ثلث بعد به نصیحت بابام اصلا توی انشا از خدا و پیغمبر و دین چیزی ننوشتم تا بهم نمره 17 رو بده(5 نمره پیشرفت توی کمتر از سه ماه).
توی امتحانهای نهائی اون سال واسه من مهمترین درس شده بود انشا تا تلافی صحبتهای نعیما رو که اون موقع گفته بود این بچه انشاء نوشتن بلد نیست رو دربیارم.موقعی که رفتم کارنامه امتحان های نهائی رو بگیرم اولین درسی رو که تو کارنامه دنبالش گشتم تا ببینم چند شدم انشاء بود: بیست.
داشتم بال در میاوردم،باورتون میشه واسه 20 تو درس انشاء میخواستم پرواز کنم.
به ناظممون که کارنامه رو داده بود بهم با همون حالت بچکی گفتم:”به آقای نعیما بگین فلانی انشا شد 20 اینو همیشه یادش بمونه” وقتی برگشتم برم بیرون دیدم نعیما پشت سرم وایستاده اولش قرمز شدم و ترسیدم ولی وقتی دیدم اون از عصبانیت عین لبو شده خوشحالیم چند برابر شد.
الان سالها از اون روز میگزره و وقتی به اون ماجرا فکر میکنم میبینم اگه اون 12 من اون روز 20 بود یا حتی 8 هیچ فرقی نمیکرد چون من الان همین بودم که هستم ولی رفتارهای یک به ظاهر معلم(هنوزم فکر کنم از دستش عصبانیم) یه درس خوب به من دا د که همیشه هم سعی میکنم اون را رعایت کنم اون درس هم این بود که : توی زندگی هر اعتقادی میخوای داشته باش مهم نیست ولی از دیگران نخواه که عین تو فکر کنند و اون چیزی رو که تو فکر میکنی درسته، به همون عمل کنند.