یکی بود یکی نبود…جونم برات بگه که سالها پیش از این در یکی از شهرهای مرکزی ایران مرد جهودی زندگی میکرد که همه مردم شهر، اون مرد رو به پولداری و ثروتمندی میشناختند.بین مردم شهر به ((جهود باشی)) معروف بود.اما پیرهای شهر که جوونی ((جهودباشی)) رو به یاد داشتند میگفتند که در دوران جوانی جهود باشی آشغال های جلوی در خونه مردم رو جمع میکرده و به خرابه های بیرون شهر میبرده و آشغالها رو همونجا چال میکرده.هر ماه هم چندر غاز از هر خونه میگرفته و با اون چند تا پول سیاه روزگار میگذرونده.این که ((جهودباشی)) چطور تونسته بود در عرض چند سال به چنین ثروتی دست پیدا کنه برای همه معما بود.توی شهر شایع بود که یه روز که ((جهودباشی)) داشته زمین رو میکنده تا آشغالها رو خاک کنه یه صندوق پر از طلا پیدا میکنه و از اونجا پولدار میشه.ولی همه این صحبت ها بیشتر در حد افسانه و داستان بود تا واقعیت.

آقایی که شما باشی بگم خدمتتون که، این(( جهودباشی)) داستان ما از نعمت زیبائی و خوشگلی هم اندازه یه ((دونه ارزن))  خدا بهش عنایت نکرده بود.کله ی طاسِ طاس. صورت آبله روی بد شکل بدون حتی یک دونه مو و سبیل،اصطلاحا کوسه ی کوسه.  قدش هم که یکم از یه بچه هفت هشت ساله بلندتر بود.خلاصه هرچی عیب و ایراد خدا  واسه خلق بنده هاش بلد بود رو یکجا روی ((جهودباشی)) پیاده کرده بود.

القصه ، زمین دور خورشید چرخید و روزها شب شد و  شبها روز شد و ((جهود باشی)) قصه ما هم عین هر آدم دیگه ای در  بستر بیماری و مرگ افتاد. ولی از اونجا ئیکه واسه ((جهود باشی)) هیچ چیز به اندازه مال و منال مهم نبود ،این بود که تصمیم گرفت که راز پولداری و ثروت خودش رو حداقل برای(( یکی یکدونه)) اش برملا کنه این بود که پسرش رو به بالین فراخوند.

وقتی که ((جهود باشی زاده)) حاضر شد ((جهود باشی)) شروع به نصیحت پسر کرد که: 

- ای پسر بدان که من این ثروت رو راحت و آسوده به دست نیاوردم و برای ذره ذره اش خون دل خورده ام. این که مردم هم میگویند فلانی گنج در خرابه پیدا کرده ک…شعری بیش نیست.

 ((جهود باشی زاده)) به حرف آمد که:

- پدر زود تر این راز ثروت را بگو تا ((ریغ رحمت)) را سر نکشیده ای که اگر چنین شود میترسم ناراحتی جهل از راز ثروت مرا هم در اندک زمانی کنار تو  آورد. 

((جهود باشی)) گفت: - ای ابله گمان کرده ای من تا این راز را به تو نگویم به الهه مرگ اجازه میدهم که به من نزدیک شود؟؟ حال که برای شنیدن راز تا به این حد عجله داری پس داستان من را بشنو… 

- ای پسر این قد کوتاه و کله طاس و ریشه کوسه نه یارگار ایام و دوران پیریست بلکه از آنجا که به یاد دارم من به همین شکل و شمایل بوده ام.در کل این هشتاد و اندی سال که از خدای موسی گرفته ام  کچل و کوسه و کوتاه قد بوده ام.در دوران جوانی و شباب از این وضعیت بسیار ناراحت بودم و از مردم خجالت میکشیدم. در کوچه از کنار مغازه سلمانی رد نمیشدم تا چشمم به مردم داخل آن که از نعمت مو و ریش و سبیل برخودار بودند نیفتد و به آنها حسرت نبرم.در خیابان شانه به شانه کسی راه نمیرفتم تا کسی کوتاهی بیش از حد مرا متوجه نشود و بر من نخندد. مدتها احوال من بر این پریشانی میگشت تا روزی که برای استراحت در خرابه ای نشسته بودم و به حال و روز زشت خود فکر میکردم خداوند موسی در ذهنم آمد و آنچه را که باید در ذهنم نگاشت.

به خود آمدم و از خود پرسیدم که چرا من همیشه در حال گله و زاری از این قیافه و اندام زشتم هستم. اینها هم موهبتی است که خدا در وجودم گذاشته است.درست که من طاسم و کوسه اما در عوض مانند دیگر مردم  مجبور نیستم که پولی خرج کوته کردن مو و تراشیدن ریش به سلمانی بپردازم.پس خود را جای سایرین گذاشتم و گفتم اگر قرار بر این بود که روزی یک بار ریشم رو بتراشم  و هفته ای یک بار هم موی سر کوتاه کنم فلان قدر در یک هفته باید به سلمانی پرداخت کنم حال که خداوند در رحمت به رویم گشاده و من را چنین آفریده که به تیغ و قیچی اوستای سلمانی بی نیازم، پس پول هفت بار اصلاح ریش و یک بار اصلاح مو در هفته را در قلک خودم ذخیره میکنم.این چنین بود که من در هر هفته به اندازه هشت بار پول اصلاح از دیگران جلو تر بودم.

در مورد موهبت قد کوتاه هم نیاز به گفتن نیست که لباسهای تن من به اندازه نصف لباسهای تن دیگران پارچه مصرف میکند پس در خرج لباس هم من از یک آدم عادی به اندازه نیم خرج برتری داشتم. ولی به همین هم راضی نشدم باید فکر بهتری بابت ذخیره کردن پول لباس میکردم .بسیار فکر کردم تا سر انجام به جواب رسیدم:

من برخلاف مردم عادی که هر سال را به چهار فصل تقسیم میکنند سال را یک فصل در نظر گرفتم و در عوض دوره عمرم رو به سه قسمت ((جوانی و لاغری)) ، ((میان سالی و فربگی)) و ((پیری و نحیفی)) تقسیم کردم به این ترتیب تنها سه دست لباس در کل زندگی بر تن کردم.در تغییر فصل ها هم لباس فصل قبل را فروختم و با پول معادل لباس فصل جدید را خریدم.

اینگونه بود که پول زیادی جمع کردم و آن پول را هم به خلق ((ربا اندر ربا)) دادم.ای پسر در زندگی افسوس آنچه که خدا نداده مخور همواره دنبال این باش که او به تو چه داده است.حال میخواهم آخرین وصیت را هم به تو بگویم…

((جهود باشی زاده)) گفت:

- پدر سر تا پا گوشم. 

- ای پسر اکنون نیز بیا و این لباسهای تن من را در آور. 

- ولی پدر این کار ممکن است برای سلامتی شما خطر داشته باشد 

- ای پسر اطاعت کن آنچه به تو میگویم … 

((جهود باشی زاده)) اطاعت امر کرد و لباسهای ((جهود باشی)) را تمام و کمال از تن خارج کرد و او را لختِ مادر زاد در رختخواب خواباند. 

((جهود باشی)) نفسی از راحتی کشید و چنین ادامه داد که:

- ای پسر چون دوران جوانی و میان سالی را پشت سر گذاشتی و پا به فصل پیری نهادی لباسهای دوران میان سالی را بفروش ولی لباس جدیدی نخر و همین لباسهای مرا بپوش. به این ترتیب تو حتی یک فصل هم از من جلو تر می افتی. 

بالا رفتیم ماست بود …قصه ما راست بود

پائین اومدیم دوغ بود…قصه ما دروغ بود.

اقتباس از: وغ وغ ساهاب