جنگ دوم در آبادان یکشنبه, Mar 30 2008 

در مجلسی کنار دست بزرگی نشسته بودم ، زاده آبادان بود و تا سال چهل شمسی در آبادان زندگی کرده بود. خاطرات زیادی برای گفتن داشت از دوران رضا خان ،دوران محمد رضا ، زمان انقلاب و حتی شروع جنگ که در آن زمان ساکن دزفول بوده و روز شروع جنگ مصادف میشود با روز بازنشستگی او . حتی خاطراتی را که پدرش از زمان قدرت داشتن شیخ خزعل در جنوب برایش تعریف کرده بود را  به یاد داشت و جزئیات بسیاری را از آن زمان میدانست.

از تبدیل پول شاهی به سنار و بعد به قران برایم تعریف کرد و اینکه  دو شاهی میشد یک سنار و ده سنار میشد یک قران یا همان ریال فعلی. و اینکه ارزش همان یک شاهی چقدر زیاد بوده و با آن چه کارها میشده کرد…

  در ادامه به سراغ سالهای جنگ دوم آمد ، سالهائی که خود به چشم دیده بود و در آبادان زندگی کرده بود.می گفت:  

- در سالهای جنگ دوم به خاطر بمباران آلمانها بیشتر پالایشگاه های نفت در دنیا از بین رفته بود و تنها پالایشگاهی که میتوانست سوخت مورد نیاز ارتش متفقین را تامین کند پالایشگاه آبادان بود. در آن زمان پالایشگاه آبادان که مستقیما زیر نظر انگلیسی ها اداره میشد و توسط خود آنها هم ساخته شده بود ؛ بزرگترین پالایشگاه دنیا بود. و در زمان جنگ هم تبدیل به تنها پالایشگاهی شد که در نزدیکی اروپا و جنگ مشغول فعالیت بود.

شهر آبادان در دست نیرو های انگلیسی بود و  آنها  بشدت از اینکه  آبادان  و پالایشگاه  توسط هواپیما های آلمانی بمباران شوند میترسیدند. در آن زمان هنوز خود انگلیسیها هم نمیدانستند که آیا  آلمان ها  اصولا توانائی طی مسافت بلند هوائی بین اروپا تا  آبادان برای بمباران این شهر را  دارند یا نه!

در هر صورت به خاطر شرایط جنگی انگلیسی ها احتمال این موضوع را هم میدادند و سعی در محافظت از حریم  هوائی آبادان داشتند. پس برای رسیدن به این هدف سه برنامه را طراحی و پیاده کرده بودند:

  راه اول این بود که دور تا دور شهر آبادان را خندق  تقریبا عمیقی کندند – دور تا دور شهر به طور کامل بدون حتی یک نقطه  مسطح – و هر روز داخل این خندق را پر از قیر میکردند  و شبها قیر داخل این خندق ها را آتش میزدند و آبادان تبدیل میشد به شهری که در محاصره حلقه ای از آتش است ، آتشی به ارتفاع بیست متر.مردم بیچاره هم شبها زیر بوی بد و دود این آتش زندگی میکردند و میخوابیدند.این روش باعث میشد که در صورت حمله احتمالی آلمانها ، هیچ هواپیمائی نتواند به شهر آبادان و یا حتی به شعاع چند کیلومتری شهر نزدیک شود . 

 روش دوم برای محافظت از آسمان آبادان استفاده از بالنهای بزرگ و کوچک بود.در آن سالها تنها هواپیما های موجود هواپیما های ملخی بودند که خطرناک ترین وضعیت برای این هواپیماها برخورد یک شیء خارجی مانند یک پرنده با ملخ  جلوی هواپیما بود که بلاقاصله باعث سقوط هواپیما میشد.انگلیسی ها هم از همین ضعف تکنولوژی استفاده کرده بودند و بالنهای بزرگ وکوچکی را در آسمان شهر به پرواز در آورده بوند یطوری که آسمان آبادان مملو بود از این بالنهای بزرگ وکوچک که حتی در بسیاری از نقاط باعث ایجاد سایه مطلوب و خنکی هم در آن هوای گرم میشد. 

 روش سوم  استفاده از ضد هوائی بود به شکلی که روی پشت بام بعضی از خانه ها انگلیسی ها  ضد هوائی هایی را قرار داده بودند که اگر حتی آلمانها از دو تله اول هم رد شدند بازهم با ضد هوائی به مقابله با آنها دست بزنند.

ولی نکته جالب در آن سالها این بود که  تمام مردم – نه تنها مردم آبادان بلکه مردم تمام شهرهای جنوب – طرفدار پیروزی آلمانها در جنگ بودند و هر خبری که از پیروزی آلمانها در جبهه روسیه به شهر میرسید مردم جشن و شادی به راه می انداختند و همه آلمانها رو پیروز جنگ میدانستند. حتی عده ای از اهالی جنوب تصمیم داشتند که به محض ورود آلمانها از طریق روسیه به خاک ایران، آنها هم از جنوب به سمت شمال حرکت کنند تا  ایران در مدت زمان کوتاهی از شر انگلیسیها و متفقین آزاد شده و به دست آلمانها بیفتد.

پیرمرد به اینجا که رسید  مکث کوتاهی کرد، آهی کشید و گفت :

 - ای کاش در آن سالها آلمان ها در جنگ پیروز  میشدند .اگر این اتفاق می افتاد این سرنوشت شوم و بد در برابرمون نبود.     

جهود باشی شنبه, Mar 1 2008 

یکی بود یکی نبود…جونم برات بگه که سالها پیش از این در یکی از شهرهای مرکزی ایران مرد جهودی زندگی میکرد که همه مردم شهر، اون مرد رو به پولداری و ثروتمندی میشناختند.بین مردم شهر به ((جهود باشی)) معروف بود.اما پیرهای شهر که جوونی ((جهودباشی)) رو به یاد داشتند میگفتند که در دوران جوانی جهود باشی آشغال های جلوی در خونه مردم رو جمع میکرده و به خرابه های بیرون شهر میبرده و آشغالها رو همونجا چال میکرده.هر ماه هم چندر غاز از هر خونه میگرفته و با اون چند تا پول سیاه روزگار میگذرونده.این که ((جهودباشی)) چطور تونسته بود در عرض چند سال به چنین ثروتی دست پیدا کنه برای همه معما بود.توی شهر شایع بود که یه روز که ((جهودباشی)) داشته زمین رو میکنده تا آشغالها رو خاک کنه یه صندوق پر از طلا پیدا میکنه و از اونجا پولدار میشه.ولی همه این صحبت ها بیشتر در حد افسانه و داستان بود تا واقعیت.

آقایی که شما باشی بگم خدمتتون که، این(( جهودباشی)) داستان ما از نعمت زیبائی و خوشگلی هم اندازه یه ((دونه ارزن))  خدا بهش عنایت نکرده بود.کله ی طاسِ طاس. صورت آبله روی بد شکل بدون حتی یک دونه مو و سبیل،اصطلاحا کوسه ی کوسه.  قدش هم که یکم از یه بچه هفت هشت ساله بلندتر بود.خلاصه هرچی عیب و ایراد خدا  واسه خلق بنده هاش بلد بود رو یکجا روی ((جهودباشی)) پیاده کرده بود.

القصه ، زمین دور خورشید چرخید و روزها شب شد و  شبها روز شد و ((جهود باشی)) قصه ما هم عین هر آدم دیگه ای در  بستر بیماری و مرگ افتاد. ولی از اونجا ئیکه واسه ((جهود باشی)) هیچ چیز به اندازه مال و منال مهم نبود ،این بود که تصمیم گرفت که راز پولداری و ثروت خودش رو حداقل برای(( یکی یکدونه)) اش برملا کنه این بود که پسرش رو به بالین فراخوند.

وقتی که ((جهود باشی زاده)) حاضر شد ((جهود باشی)) شروع به نصیحت پسر کرد که: 

- ای پسر بدان که من این ثروت رو راحت و آسوده به دست نیاوردم و برای ذره ذره اش خون دل خورده ام. این که مردم هم میگویند فلانی گنج در خرابه پیدا کرده ک…شعری بیش نیست.

 ((جهود باشی زاده)) به حرف آمد که:

- پدر زود تر این راز ثروت را بگو تا ((ریغ رحمت)) را سر نکشیده ای که اگر چنین شود میترسم ناراحتی جهل از راز ثروت مرا هم در اندک زمانی کنار تو  آورد. 

((جهود باشی)) گفت: - ای ابله گمان کرده ای من تا این راز را به تو نگویم به الهه مرگ اجازه میدهم که به من نزدیک شود؟؟ حال که برای شنیدن راز تا به این حد عجله داری پس داستان من را بشنو… 

- ای پسر این قد کوتاه و کله طاس و ریشه کوسه نه یارگار ایام و دوران پیریست بلکه از آنجا که به یاد دارم من به همین شکل و شمایل بوده ام.در کل این هشتاد و اندی سال که از خدای موسی گرفته ام  کچل و کوسه و کوتاه قد بوده ام.در دوران جوانی و شباب از این وضعیت بسیار ناراحت بودم و از مردم خجالت میکشیدم. در کوچه از کنار مغازه سلمانی رد نمیشدم تا چشمم به مردم داخل آن که از نعمت مو و ریش و سبیل برخودار بودند نیفتد و به آنها حسرت نبرم.در خیابان شانه به شانه کسی راه نمیرفتم تا کسی کوتاهی بیش از حد مرا متوجه نشود و بر من نخندد. مدتها احوال من بر این پریشانی میگشت تا روزی که برای استراحت در خرابه ای نشسته بودم و به حال و روز زشت خود فکر میکردم خداوند موسی در ذهنم آمد و آنچه را که باید در ذهنم نگاشت.

به خود آمدم و از خود پرسیدم که چرا من همیشه در حال گله و زاری از این قیافه و اندام زشتم هستم. اینها هم موهبتی است که خدا در وجودم گذاشته است.درست که من طاسم و کوسه اما در عوض مانند دیگر مردم  مجبور نیستم که پولی خرج کوته کردن مو و تراشیدن ریش به سلمانی بپردازم.پس خود را جای سایرین گذاشتم و گفتم اگر قرار بر این بود که روزی یک بار ریشم رو بتراشم  و هفته ای یک بار هم موی سر کوتاه کنم فلان قدر در یک هفته باید به سلمانی پرداخت کنم حال که خداوند در رحمت به رویم گشاده و من را چنین آفریده که به تیغ و قیچی اوستای سلمانی بی نیازم، پس پول هفت بار اصلاح ریش و یک بار اصلاح مو در هفته را در قلک خودم ذخیره میکنم.این چنین بود که من در هر هفته به اندازه هشت بار پول اصلاح از دیگران جلو تر بودم.

در مورد موهبت قد کوتاه هم نیاز به گفتن نیست که لباسهای تن من به اندازه نصف لباسهای تن دیگران پارچه مصرف میکند پس در خرج لباس هم من از یک آدم عادی به اندازه نیم خرج برتری داشتم. ولی به همین هم راضی نشدم باید فکر بهتری بابت ذخیره کردن پول لباس میکردم .بسیار فکر کردم تا سر انجام به جواب رسیدم:

من برخلاف مردم عادی که هر سال را به چهار فصل تقسیم میکنند سال را یک فصل در نظر گرفتم و در عوض دوره عمرم رو به سه قسمت ((جوانی و لاغری)) ، ((میان سالی و فربگی)) و ((پیری و نحیفی)) تقسیم کردم به این ترتیب تنها سه دست لباس در کل زندگی بر تن کردم.در تغییر فصل ها هم لباس فصل قبل را فروختم و با پول معادل لباس فصل جدید را خریدم.

اینگونه بود که پول زیادی جمع کردم و آن پول را هم به خلق ((ربا اندر ربا)) دادم.ای پسر در زندگی افسوس آنچه که خدا نداده مخور همواره دنبال این باش که او به تو چه داده است.حال میخواهم آخرین وصیت را هم به تو بگویم…

((جهود باشی زاده)) گفت:

- پدر سر تا پا گوشم. 

- ای پسر اکنون نیز بیا و این لباسهای تن من را در آور. 

- ولی پدر این کار ممکن است برای سلامتی شما خطر داشته باشد 

- ای پسر اطاعت کن آنچه به تو میگویم … 

((جهود باشی زاده)) اطاعت امر کرد و لباسهای ((جهود باشی)) را تمام و کمال از تن خارج کرد و او را لختِ مادر زاد در رختخواب خواباند. 

((جهود باشی)) نفسی از راحتی کشید و چنین ادامه داد که:

- ای پسر چون دوران جوانی و میان سالی را پشت سر گذاشتی و پا به فصل پیری نهادی لباسهای دوران میان سالی را بفروش ولی لباس جدیدی نخر و همین لباسهای مرا بپوش. به این ترتیب تو حتی یک فصل هم از من جلو تر می افتی. 

بالا رفتیم ماست بود …قصه ما راست بود

پائین اومدیم دوغ بود…قصه ما دروغ بود.

اقتباس از: وغ وغ ساهاب