توی صندلی ماشینم فرو رفتم و باد بخاری ماشین آروم میخوره به صورتم.دماسنج ماشین دمای بیرون رو منهای 7 درجه نشون میده. منتظرم همراهم که چند دقیقه ای میشه رفته واسه خرید از سوپر مارکت بیرون بیاد و بریم پی کارهامون.
پسرکی به همراه چرخ دستی اش از کنار ماشینم رد میشه،اولین فکری که بعد از دیدن پسرک میاد تو ذهنم کلمه نمکی ه.پسرک موهای فرفری داره که روی همه اونها رو برف سفید کرده.قدش شاید به اندازه یه سر و گردن از چرخ دستی اش بلند تره. چشمهام مسیر حرکت چرخ دستی رو در حالی که پسرک به سختی اون رو هل میده دنبال میکنه.هر ماشینی که از کنار پسرک رد میشه مقداری هم از گل و لای های باقی مونده از برف باریده شده در روزهای قبل از زیر لاستیک ماشین رو به سمت اون پرتاب میکنه.
چشمم رو مسیر جای چرخ ِ گاری پسر قفل شده.چشم هام رو دوباره به سمت پسرک برگردوندم.چرخ جلو گاری پسرک توی یه چاله افتاده وپسر با تمام توان گاری رو هل میده تا شاید بتونه چرخ گاری رو از توی چاله در بیاره. هر چند ثانیه یک بارهردو تا دستش رو از روی دسته گاری برمیداره و اونها رو میگیره نزدیک دهانش بعد سعی میکنه تا با بخار دهانش اونها رو گرم کنه . با اینکه از پسرک دورم ولی سرخی گونه ها ودستهاش رو از همون فاصله هم میتونم تشخیص بدم.
از ماشین پیاده میشم و آروم به سمت پسر حرکت میکنم.بیشتر حواسم به اینه که روی یخ و برف نشسته روی کف خیابون سُر نخورم.سرمائی که به صورتم میخوره بیشتر تداعی کنده سیلی به صورته.
پسرک هنوز مشغول هل دادن گاریه تا شاید بتونه اون رو از تو چاله در بیاره. بهش میرسم و منم دستم رو میذارم روی دسته گاری و شروع میکنم هل دادن.پسر تازه متوجه من میشه بدون این که زور زدن رو قطع کنه صورتش رو برمیگردونه و با تعجب به من نگاه میکنه.توی صورت یه معصومیت خاصی وجود داره.صورت سرخ شده از سرماش بدجوری توی چشم میزنه.
با تلاش دوم چرخ گاری از توی چاله در میاد.پسرک هنوز صورتش رو به منه.لبخندی بهش میزنم و بر میگردم سمت ماشینم .هنوز دو قدم ازش دور نشدم که صدام میزنه:
- آقا!!
برمیگردم به سمتش…
- مرسی
دستم رو به علامت تشکر میارم بالا و دوباره به راه خودم ادامه میدم.شاید من اولین نفریم که توی زندگی به اون پسر کمک کرده.
تو این سرما هیچی بهتر از گرمای مطبوع بخاری ماشین نیست. دستم رو با عجله میگیرم سمت دریچه های بخاری ماشین درحالی که داریوش صداش توی ماشین پیچیده:
-مامات رفته به جاده تباهی الهی بشکنه قلبش الهی
-میخواست با فقر و بدبختی بجنگه میگفت بیهوده مردن خیلی ننگه
چند دقیقه بعد با سرعت از کنار پسرک دوباره رد میشم و این بار هم کمی از برفهای روی زمین از زیر لاستیکهای ماشین من به سمت پسرک پرتاب میشه.. .
مارس 12, 2008 در t 1:22 ب.ظ |
“توی صندلی ماشینم فرو رفتم و باد بخاری ماشین آروم میخوره به صورتم.”
حسابی یاد خودت افتادم….