جنگ دوم در آبادان یکشنبه, Mar 30 2008 

در مجلسی کنار دست بزرگی نشسته بودم ، زاده آبادان بود و تا سال چهل شمسی در آبادان زندگی کرده بود. خاطرات زیادی برای گفتن داشت از دوران رضا خان ،دوران محمد رضا ، زمان انقلاب و حتی شروع جنگ که در آن زمان ساکن دزفول بوده و روز شروع جنگ مصادف میشود با روز بازنشستگی او . حتی خاطراتی را که پدرش از زمان قدرت داشتن شیخ خزعل در جنوب برایش تعریف کرده بود را  به یاد داشت و جزئیات بسیاری را از آن زمان میدانست.

از تبدیل پول شاهی به سنار و بعد به قران برایم تعریف کرد و اینکه  دو شاهی میشد یک سنار و ده سنار میشد یک قران یا همان ریال فعلی. و اینکه ارزش همان یک شاهی چقدر زیاد بوده و با آن چه کارها میشده کرد…

  در ادامه به سراغ سالهای جنگ دوم آمد ، سالهائی که خود به چشم دیده بود و در آبادان زندگی کرده بود.می گفت:  

- در سالهای جنگ دوم به خاطر بمباران آلمانها بیشتر پالایشگاه های نفت در دنیا از بین رفته بود و تنها پالایشگاهی که میتوانست سوخت مورد نیاز ارتش متفقین را تامین کند پالایشگاه آبادان بود. در آن زمان پالایشگاه آبادان که مستقیما زیر نظر انگلیسی ها اداره میشد و توسط خود آنها هم ساخته شده بود ؛ بزرگترین پالایشگاه دنیا بود. و در زمان جنگ هم تبدیل به تنها پالایشگاهی شد که در نزدیکی اروپا و جنگ مشغول فعالیت بود.

شهر آبادان در دست نیرو های انگلیسی بود و  آنها  بشدت از اینکه  آبادان  و پالایشگاه  توسط هواپیما های آلمانی بمباران شوند میترسیدند. در آن زمان هنوز خود انگلیسیها هم نمیدانستند که آیا  آلمان ها  اصولا توانائی طی مسافت بلند هوائی بین اروپا تا  آبادان برای بمباران این شهر را  دارند یا نه!

در هر صورت به خاطر شرایط جنگی انگلیسی ها احتمال این موضوع را هم میدادند و سعی در محافظت از حریم  هوائی آبادان داشتند. پس برای رسیدن به این هدف سه برنامه را طراحی و پیاده کرده بودند:

  راه اول این بود که دور تا دور شهر آبادان را خندق  تقریبا عمیقی کندند – دور تا دور شهر به طور کامل بدون حتی یک نقطه  مسطح – و هر روز داخل این خندق را پر از قیر میکردند  و شبها قیر داخل این خندق ها را آتش میزدند و آبادان تبدیل میشد به شهری که در محاصره حلقه ای از آتش است ، آتشی به ارتفاع بیست متر.مردم بیچاره هم شبها زیر بوی بد و دود این آتش زندگی میکردند و میخوابیدند.این روش باعث میشد که در صورت حمله احتمالی آلمانها ، هیچ هواپیمائی نتواند به شهر آبادان و یا حتی به شعاع چند کیلومتری شهر نزدیک شود . 

 روش دوم برای محافظت از آسمان آبادان استفاده از بالنهای بزرگ و کوچک بود.در آن سالها تنها هواپیما های موجود هواپیما های ملخی بودند که خطرناک ترین وضعیت برای این هواپیماها برخورد یک شیء خارجی مانند یک پرنده با ملخ  جلوی هواپیما بود که بلاقاصله باعث سقوط هواپیما میشد.انگلیسی ها هم از همین ضعف تکنولوژی استفاده کرده بودند و بالنهای بزرگ وکوچکی را در آسمان شهر به پرواز در آورده بوند یطوری که آسمان آبادان مملو بود از این بالنهای بزرگ وکوچک که حتی در بسیاری از نقاط باعث ایجاد سایه مطلوب و خنکی هم در آن هوای گرم میشد. 

 روش سوم  استفاده از ضد هوائی بود به شکلی که روی پشت بام بعضی از خانه ها انگلیسی ها  ضد هوائی هایی را قرار داده بودند که اگر حتی آلمانها از دو تله اول هم رد شدند بازهم با ضد هوائی به مقابله با آنها دست بزنند.

ولی نکته جالب در آن سالها این بود که  تمام مردم – نه تنها مردم آبادان بلکه مردم تمام شهرهای جنوب – طرفدار پیروزی آلمانها در جنگ بودند و هر خبری که از پیروزی آلمانها در جبهه روسیه به شهر میرسید مردم جشن و شادی به راه می انداختند و همه آلمانها رو پیروز جنگ میدانستند. حتی عده ای از اهالی جنوب تصمیم داشتند که به محض ورود آلمانها از طریق روسیه به خاک ایران، آنها هم از جنوب به سمت شمال حرکت کنند تا  ایران در مدت زمان کوتاهی از شر انگلیسیها و متفقین آزاد شده و به دست آلمانها بیفتد.

پیرمرد به اینجا که رسید  مکث کوتاهی کرد، آهی کشید و گفت :

 - ای کاش در آن سالها آلمان ها در جنگ پیروز  میشدند .اگر این اتفاق می افتاد این سرنوشت شوم و بد در برابرمون نبود.     

جهود باشی شنبه, Mar 1 2008 

یکی بود یکی نبود…جونم برات بگه که سالها پیش از این در یکی از شهرهای مرکزی ایران مرد جهودی زندگی میکرد که همه مردم شهر، اون مرد رو به پولداری و ثروتمندی میشناختند.بین مردم شهر به ((جهود باشی)) معروف بود.اما پیرهای شهر که جوونی ((جهودباشی)) رو به یاد داشتند میگفتند که در دوران جوانی جهود باشی آشغال های جلوی در خونه مردم رو جمع میکرده و به خرابه های بیرون شهر میبرده و آشغالها رو همونجا چال میکرده.هر ماه هم چندر غاز از هر خونه میگرفته و با اون چند تا پول سیاه روزگار میگذرونده.این که ((جهودباشی)) چطور تونسته بود در عرض چند سال به چنین ثروتی دست پیدا کنه برای همه معما بود.توی شهر شایع بود که یه روز که ((جهودباشی)) داشته زمین رو میکنده تا آشغالها رو خاک کنه یه صندوق پر از طلا پیدا میکنه و از اونجا پولدار میشه.ولی همه این صحبت ها بیشتر در حد افسانه و داستان بود تا واقعیت.

آقایی که شما باشی بگم خدمتتون که، این(( جهودباشی)) داستان ما از نعمت زیبائی و خوشگلی هم اندازه یه ((دونه ارزن))  خدا بهش عنایت نکرده بود.کله ی طاسِ طاس. صورت آبله روی بد شکل بدون حتی یک دونه مو و سبیل،اصطلاحا کوسه ی کوسه.  قدش هم که یکم از یه بچه هفت هشت ساله بلندتر بود.خلاصه هرچی عیب و ایراد خدا  واسه خلق بنده هاش بلد بود رو یکجا روی ((جهودباشی)) پیاده کرده بود.

القصه ، زمین دور خورشید چرخید و روزها شب شد و  شبها روز شد و ((جهود باشی)) قصه ما هم عین هر آدم دیگه ای در  بستر بیماری و مرگ افتاد. ولی از اونجا ئیکه واسه ((جهود باشی)) هیچ چیز به اندازه مال و منال مهم نبود ،این بود که تصمیم گرفت که راز پولداری و ثروت خودش رو حداقل برای(( یکی یکدونه)) اش برملا کنه این بود که پسرش رو به بالین فراخوند.

وقتی که ((جهود باشی زاده)) حاضر شد ((جهود باشی)) شروع به نصیحت پسر کرد که: 

- ای پسر بدان که من این ثروت رو راحت و آسوده به دست نیاوردم و برای ذره ذره اش خون دل خورده ام. این که مردم هم میگویند فلانی گنج در خرابه پیدا کرده ک…شعری بیش نیست.

 ((جهود باشی زاده)) به حرف آمد که:

- پدر زود تر این راز ثروت را بگو تا ((ریغ رحمت)) را سر نکشیده ای که اگر چنین شود میترسم ناراحتی جهل از راز ثروت مرا هم در اندک زمانی کنار تو  آورد. 

((جهود باشی)) گفت: - ای ابله گمان کرده ای من تا این راز را به تو نگویم به الهه مرگ اجازه میدهم که به من نزدیک شود؟؟ حال که برای شنیدن راز تا به این حد عجله داری پس داستان من را بشنو… 

- ای پسر این قد کوتاه و کله طاس و ریشه کوسه نه یارگار ایام و دوران پیریست بلکه از آنجا که به یاد دارم من به همین شکل و شمایل بوده ام.در کل این هشتاد و اندی سال که از خدای موسی گرفته ام  کچل و کوسه و کوتاه قد بوده ام.در دوران جوانی و شباب از این وضعیت بسیار ناراحت بودم و از مردم خجالت میکشیدم. در کوچه از کنار مغازه سلمانی رد نمیشدم تا چشمم به مردم داخل آن که از نعمت مو و ریش و سبیل برخودار بودند نیفتد و به آنها حسرت نبرم.در خیابان شانه به شانه کسی راه نمیرفتم تا کسی کوتاهی بیش از حد مرا متوجه نشود و بر من نخندد. مدتها احوال من بر این پریشانی میگشت تا روزی که برای استراحت در خرابه ای نشسته بودم و به حال و روز زشت خود فکر میکردم خداوند موسی در ذهنم آمد و آنچه را که باید در ذهنم نگاشت.

به خود آمدم و از خود پرسیدم که چرا من همیشه در حال گله و زاری از این قیافه و اندام زشتم هستم. اینها هم موهبتی است که خدا در وجودم گذاشته است.درست که من طاسم و کوسه اما در عوض مانند دیگر مردم  مجبور نیستم که پولی خرج کوته کردن مو و تراشیدن ریش به سلمانی بپردازم.پس خود را جای سایرین گذاشتم و گفتم اگر قرار بر این بود که روزی یک بار ریشم رو بتراشم  و هفته ای یک بار هم موی سر کوتاه کنم فلان قدر در یک هفته باید به سلمانی پرداخت کنم حال که خداوند در رحمت به رویم گشاده و من را چنین آفریده که به تیغ و قیچی اوستای سلمانی بی نیازم، پس پول هفت بار اصلاح ریش و یک بار اصلاح مو در هفته را در قلک خودم ذخیره میکنم.این چنین بود که من در هر هفته به اندازه هشت بار پول اصلاح از دیگران جلو تر بودم.

در مورد موهبت قد کوتاه هم نیاز به گفتن نیست که لباسهای تن من به اندازه نصف لباسهای تن دیگران پارچه مصرف میکند پس در خرج لباس هم من از یک آدم عادی به اندازه نیم خرج برتری داشتم. ولی به همین هم راضی نشدم باید فکر بهتری بابت ذخیره کردن پول لباس میکردم .بسیار فکر کردم تا سر انجام به جواب رسیدم:

من برخلاف مردم عادی که هر سال را به چهار فصل تقسیم میکنند سال را یک فصل در نظر گرفتم و در عوض دوره عمرم رو به سه قسمت ((جوانی و لاغری)) ، ((میان سالی و فربگی)) و ((پیری و نحیفی)) تقسیم کردم به این ترتیب تنها سه دست لباس در کل زندگی بر تن کردم.در تغییر فصل ها هم لباس فصل قبل را فروختم و با پول معادل لباس فصل جدید را خریدم.

اینگونه بود که پول زیادی جمع کردم و آن پول را هم به خلق ((ربا اندر ربا)) دادم.ای پسر در زندگی افسوس آنچه که خدا نداده مخور همواره دنبال این باش که او به تو چه داده است.حال میخواهم آخرین وصیت را هم به تو بگویم…

((جهود باشی زاده)) گفت:

- پدر سر تا پا گوشم. 

- ای پسر اکنون نیز بیا و این لباسهای تن من را در آور. 

- ولی پدر این کار ممکن است برای سلامتی شما خطر داشته باشد 

- ای پسر اطاعت کن آنچه به تو میگویم … 

((جهود باشی زاده)) اطاعت امر کرد و لباسهای ((جهود باشی)) را تمام و کمال از تن خارج کرد و او را لختِ مادر زاد در رختخواب خواباند. 

((جهود باشی)) نفسی از راحتی کشید و چنین ادامه داد که:

- ای پسر چون دوران جوانی و میان سالی را پشت سر گذاشتی و پا به فصل پیری نهادی لباسهای دوران میان سالی را بفروش ولی لباس جدیدی نخر و همین لباسهای مرا بپوش. به این ترتیب تو حتی یک فصل هم از من جلو تر می افتی. 

بالا رفتیم ماست بود …قصه ما راست بود

پائین اومدیم دوغ بود…قصه ما دروغ بود.

اقتباس از: وغ وغ ساهاب        

جاسم شنبه, Feb 16 2008 

تازه داشت پلکهاش روی هم دیگه گرم میشد که صدای زیر و نخراشیده کمک شوفر که داد میزد:(( خانم ها و آقایون اینجا میدون آزادیه رسیدیم تهران هرکی بار خودش رو از اتوبوس تحویل بگیره)) خستگی راه رو دوباره به تنش برگردوند.
چشم هاش رو مالید و سعی کرد که بتونه صاف روی دو پاش بایسته ولی ده ساعت عین مجسمه روی صندلی تنگ یه اتوبوس مچاله شدن و به کویر و شن کنار جاده چشم دوختن تمام توان و انرژی “جاسم ” رو ازش گرفته بود.به سختی از پله های اتوبوس پائین اومد و ساکش رو از میون ساکهائی که شوفر روی زمین ولو کرده بود پیدا کرد و اون رو روی دوشش انداخت. اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد خود میدون آزادی بود.برجی بلند که بیشتر شبیه آدمی بود که دو تا پاش رو از هم باز کرده و بالا تنه اش هم قطع شده….
جاسم اولین بار بود که داشت برج آزادی رو از نزدیک میدید.البته همیشه این برج رو تو تلویزیون نشون میدادند و دوستانش که اومده بودن تهران همیشه میگفتن که اولین چیزی که تو تهران میبینی همین برجه. حتی محمود عکس خودش رو با این برج رو تو کیفش گذاشته بود و اون را با افتخار به همه بچه محلها نشون میداد.
یاد محود افتاد شاید اگه اصرار ها و تعریفهای محمود نبود جاسم حتی اسم تهران رو هم روی زبونش نمی اورد.
این محمود بود که جاسم رو به تهران کشونده بود.اون بود که همیشه از تهران تعریف میکرد و میگفت تو تهران کار ریخته فقط باید دنبال کار باشی،اگه یه کار خوب پیدا کنی ((کمه کم)) روزی شش هفت تا هزاری میذاری تو جیبت نه عین اینجا که سه ماه باید روی زمین عین گاو جون بکنی بعدش هم هیچی به هیچی…
کلی با مادرش واسه اومدن به تهران سر و کله زده بود. مادرش مخالف اومدن جاسم به تهران بود.دائم حرف مادرش تو گوشش بود که میگفت:((آخه ننه جون ما اینجا باید یه مرد بالا سرمون باشه.اگه تو هم بری اونوقت من و این خواهرت چجوری بدون یه مرد تو خونه شبها راحت و بدون ترس سرمون رو بذاریم رو بالش و بخوابیم؟؟))
ولی اصرار های جاسم به این موضوع که تو تهران بهتر و راحتتر میشه پول درآورد و بهانه دم بخت بودن(( آبجی کوچیکه)) و این موضوع که باید به فکر جهاز براش باشیم دست آخر مادر رو راضی کرد که جاسم کوله و بارش رو جمع کنه و به سمت تهران راهی بشه.
جاسم از فکر و خیال بیرون اومد..
با عجله توی جیبهاش رو گشت.یه کاغذ مچاله شده از توی جیب شلوارش در آورد که روش شماره محمود رو یادداشت کرده بود.جلوی اولین کیوسک تلفن ایستاد و چند دقیقه ای صبر کرد تا نوبتش بشه.شماره محمود رو گرفت…
تلفن زنگ میخورد ولی کسی گوشی رو برنمیداشت.چند بار دیگه هم شماره رو گرفت ولی بازهم کسی گوشی رو برنداشت. ظاهرا کسی تو این شهر به این بزرگی منتظر اون نبود.
ترس و اضطراب به سراغش اومد. اگه تا شب محمود رو پیدا نمیکرد چی…
تو این شهر غریب کی حاضر میشد به اون کمک کنه؟؟شب رو باید چیکار میکرد؟ کجا باید میخوابید؟؟
به خودش لعنت میفرستاد که چرا قبل از حرکت به محمود زنگ نزده؟خستگی دوباره روی دوشش سنگینی کرد.حس میکرد چند هفته توی راه بوده عین حجاجی که با کاروان از سفر برمیگشتند. حس دلتنگی به سراغش اومده بود.دلش برای مادرش و آبجی کوچیکه تنگ شده بود.خسته و بی حال روی جدول روبروی کیوسک تلفن نشست.ساکش رو توی بغلش مچاله کرده بود و به آدمهائی که از جلوش رد میشدن نگاه میکرد. نشستن و به مردم خیره شدن همیشه یکی از سرگرمی های جاسم بود ولی انگار آدمهای این شهر با مردم شهر خودش خیلی فرق میکردن.مثل اینکه تو تهران هرکی داشت از یه چیزی فرار میکرد. مثل این بود که هر کسی یه دیو پشت سر خودش میبینه و داره سعی میکنه تو چنگال این دیو نیفته.ولی این حرکات برای جاسم بی معنی بود.اون به خاطر یه کار خوب و درآمد مکفی به تهران اومده بود. اومده بود تا بتونه با کار کردن تو این شهر واسه یکدونه خواهرش یه زندگی خوب رو دست و پا کنه.ولی نگاه کردن به رهگذرها نگرانی های توی دل جاسم رو بیشتر میکرد.آدم هائی که از جلوش رد میشدن خیلی هاشون عین خودش بودن.ولی بعضی ها هم اصلا شبیه اون نبودن.چهرشون ،لباس پوشیدنشون و حتی راه رفتنشون از زمین تا آسمون با اون فرق میکرد.همینطوری که به جمعیت خیره شده بود ناگهان چشماش روی یکی از رهگذرها موند.
بی اختیار بلند شد وایستاد.چشماش هنوز روی رهگذر مونده بود.تا حالا همچین دختری تو زندگیش ندیده بود. دخترهائی که تو شهر خودش دیده بود هیچکدوم این شکلی نبودند.حس میکرد اون دختر یک فرشته آسمونیه.با اون روسری نازک سفید رنگ به همراه مانتو و شلوار سفید اون دختر درست عین پری های تو قصه ها بود. صورت اون فرشته اصلا شبیه دخترهای شهر خودشون نبود با اون چهره های سوخته و لباسهای همیشه تیره وسیاه.
جاسم ناخودآگاه دنبال دختر راه افتاد.صدای ضربان قلبش رو میتونست بشنوه .ساک آبی رنگ هنوز توی بغلش مچاله شده بود و آروم پشت سر دختر راه میرفت.تو دلش هول و هراس داشت .حتی جرات نداشت که یک قدم از دختر سریعتر برداره و یک قدم به اون نزدیک بشه.سعی میکرد با حفظ فاصله دنبال اون دختر بره فقط مهم این بود که اون رو گم نکنه.
حدود نیم ساعتی بود که جاسم دنبال اون دختر داشت راه میرفت.کم کم جرات پیدا کرده بود که به اون فرشته نزدیک بشه.الان دقیقا پشت سر اون دختر داشت راه میرفت.فقط کافی بود تا شجاعت به خرج بده و صدائی از توی گلویش در بیاره و اون دختر رو به شکلی صدا کنه. بالاخره دل و جرات به خرج داد:

- خانم…خانم…

دختر ناخودآگاه برگشت و به جاسم نگاه کرد.
صورت جاسم از نگاه دختر سرخ شد و گُر گرفت.
دختر نگاهی به سر تا پا جاسم انداخت وبا عشوه برگشت به راه خودش ادامه داد.
جاسم دو دل بود ولی باز هم پشت سر دختر شروع به حرکت کرد.

باز هم به دختر نزدیک شد:

- خانم…خانم…

اینبار هم دختر ایستاد و برگشت با کلام تندی رو به جاسم گفت:

- چیییییه….چیه دنبال من اوفتادی پسره ی دهاتی؟؟؟؟

جاسم به لکنت افتاد با صدای آرومی که به زور شنیده میشد گفت:

- خانم من…من… من…

حرفش رو نتونست ادامه بده…

دختر – تو چییییی؟؟؟

جاسم- من از شما خوشم اومده…

دختر – خوب که چییی؟؟؟

جاسم – میخواستم بیام خواستگاری… البته تنهائی نه… به همراه ننه ام…

دختر- وای نگو که قند تو دلم آب شد پسرهء بی سر وپا…برو گمشو تا بیچاره ات نکرده ام

دختر دوباره برگشت و به راه خودش ادامه داد ولی جاسم که حالا ترسش ریخته بود باز هم دنبال اون دختر به راه افتاد

و بازهم همون ماجرا ها تکرار شد از جاسم ابراز دوستی و عشق و از دختر ابراز تنفر وتوهین.

در آخرین کلام جاسم حرفش رو در مور خواستگاری به همراه مادرش تکرار کرد ولی اینبار دختر گفت:
- برو گمشو پسره احمق …مرده شور خودت و ننه ات رو ببره…

جاسم شوکه شد،توهین به خودش رو میتونست تحمل کنه ولی تحمل توهین و بد وبیراه به مادر و خواهرش رو نداشت.عشق به اون دختر در آنی به تنفر و نفرت تبدیل شد.خودش و مادرش رو در مقابل دختر حقیر و بیچاره حس میکرد.چشمهاش سیاهی میرفت.اطرافش رو درست نمیتونست ببینه.همه چیز جلوی چشمش تیره و تار شده بود .جنون آنی به سراغش اومده بود.خودش رو به دختر رسوند.ساک آبی رنگ از توی بغلش به روی زمین افتاد. دستهای قوی و زمخت جاسم دور گردن باریک و ظریف دختر پیچید. جاسم همه چیز رو از یاد برده بود تنها به انتقام از دختر به خاطر نه گفتن به احساسات خودش فکر میکرد.چهره دختر دقیقا در مقابل چشمهای جاسم بود در حالیکه اون چهره سفید هر لحظه بیشتر به سمت قرمزی و کبودی میرفت….رهگذران خیابون با شنیدن جیغ های دختر به سمت جاسم و دختر میدویدند.

دو ساعت بعد…

جاسم در حالیکه دستش به دست یک سرباز سبز پوش به وسیله دست بند بسته شده روی صندلی های دادگاه نشسته.
سرباز پوشه ی آبی رنگ توی دستش رو محکم به سینه اش چسبونده.
روی پوشه آبی رنگ با خودکار قرمز نوشته:
اتهام:اقدام نافرجام به قتل عمد.

پ.ن: این داستان بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده است.

نمکی یکشنبه, Feb 3 2008 

توی صندلی ماشینم فرو رفتم و باد بخاری ماشین آروم میخوره به صورتم.دماسنج ماشین دمای بیرون رو منهای 7 درجه نشون میده. منتظرم همراهم که چند دقیقه ای میشه رفته واسه خرید از سوپر مارکت بیرون  بیاد  و بریم پی کارهامون.

پسرکی به همراه چرخ دستی اش از کنار ماشینم رد میشه،اولین فکری که بعد از دیدن پسرک میاد تو ذهنم کلمه نمکی ه.پسرک موهای فرفری داره که روی همه اونها رو برف سفید کرده.قدش شاید به اندازه یه سر و گردن از چرخ دستی اش  بلند تره. چشمهام مسیر حرکت چرخ دستی رو در حالی که پسرک به سختی اون رو هل میده دنبال میکنه.هر ماشینی که از کنار پسرک رد میشه مقداری هم از گل و لای های باقی مونده از برف باریده شده در روزهای قبل از زیر لاستیک ماشین رو به سمت اون  پرتاب میکنه.

چشمم رو مسیر جای چرخ ِ گاری پسر قفل شده.چشم هام رو دوباره به سمت پسرک برگردوندم.چرخ جلو گاری پسرک توی یه چاله افتاده وپسر با تمام توان گاری رو هل میده تا شاید بتونه چرخ گاری رو از توی  چاله در بیاره.  هر چند ثانیه یک بارهردو تا  دستش رو از روی دسته گاری برمیداره و اونها رو میگیره نزدیک دهانش بعد سعی میکنه تا با بخار دهانش اونها رو گرم کنه . با اینکه از پسرک دورم ولی سرخی گونه ها ودستهاش رو از همون فاصله هم میتونم تشخیص بدم.

از ماشین پیاده میشم و آروم به سمت پسر حرکت میکنم.بیشتر حواسم به اینه که  روی یخ و برف نشسته روی کف خیابون سُر نخورم.سرمائی که به صورتم میخوره بیشتر تداعی کنده سیلی به صورته.  

پسرک هنوز مشغول هل دادن گاریه تا شاید بتونه اون  رو از تو چاله در بیاره. بهش میرسم و منم دستم رو میذارم روی دسته گاری و شروع میکنم هل دادن.پسر تازه متوجه من میشه بدون این که زور زدن رو قطع کنه صورتش رو برمیگردونه و با تعجب به من نگاه میکنه.توی صورت یه معصومیت خاصی وجود داره.صورت سرخ شده از سرماش  بدجوری توی چشم میزنه.

با تلاش دوم چرخ گاری از توی چاله در میاد.پسرک هنوز صورتش  رو  به منه.لبخندی بهش میزنم و بر میگردم سمت ماشینم .هنوز دو قدم ازش دور نشدم که صدام میزنه:

- آقا!!

برمیگردم به سمتش…

- مرسی

دستم رو به علامت تشکر میارم بالا و دوباره به راه خودم ادامه میدم.شاید من اولین نفریم که توی زندگی به اون پسر کمک کرده.

تو این سرما هیچی بهتر از گرمای مطبوع بخاری ماشین نیست. دستم رو با عجله میگیرم سمت دریچه های بخاری ماشین درحالی که داریوش صداش توی ماشین پیچیده:

-مامات رفته به جاده تباهی                       الهی بشکنه قلبش الهی

-میخواست با فقر و بدبختی بجنگه              میگفت بیهوده مردن خیلی ننگه 

چند دقیقه بعد با سرعت از کنار پسرک دوباره رد میشم و این بار هم  کمی از برفهای روی زمین از زیر لاستیکهای ماشین من به سمت پسرک پرتاب میشه.. .  

دوستی و محبت یکشنبه, Jan 6 2008 

7wg243b1.jpg

 

این عکس امروز به دستم رسید.(روش کلیک کن)

واقعا مردم این مملکت چقدر بهم لطف دارند و چه دوستی و صلح وصفائی بینشون جاریه…

برگه‌ی بعد »